|
ای کدامین دوست
می پرستیدمت ، می پرستیدمت ، می پرستیدمت
شما را در فراسوی وسوسه های تن
در پیچش وهم آلود زخمهای شب تاریک
شما را در فراسوی اندام پندارها
شما را من می پرستیدم
ای کدامین دوست
وین بار ، در سایه اندوه ، سایه شراب ، سایه عشق
دور از شما
می جویمتان ، می جویم ، به ستایش می نشینم
می جویم دستانتان را
در زمانه ای سرد و لبانتان که به سویت خواندم
نوشتاری برای باوری دوباره
می گذاشتی کاش جاری باشد
نامتان در امواج پندارم
کاش طوفان زده خشمگین دریای دلم
می گرفت آرام در پناه وهم آلود ساحلتان
می خواندم آه شما را
می جویدم آه شما را ...
در فراسوی وسوسه های عشقی کور ...
بخواند بگذار لبانم نامتان را
بشنود بگذار گوشهایم نامتان را
بنویسد بگذار دستانم نامتان را
و زغم دوریتان ، دوریتان ، دوریتان
نمایان شد چهره ام به اندوه
بر چشمان خمارت ، گیسوان پریشان در بادت
چنان برگهای پائیزی تکیده ، فرو افتاده ،بر پایت
مردی ... مردی ... مردی ... تنها
و شمایی ، شمایی دختری بی غم
دوریم ... دوریم ... چنان که آه آتشینم را هرگز نشنیده ای
آرزو داشتم گرمی دستانت
جاری ساخت اشک را بر باور نهفته بر روحم
پندار نفهمیدنم را کوردلانی چند ...
می میرم در باران
زاییده می شود ققنوسی دگرباره این بار
زایش حادثه ای تلخ ، زخمی شب ، زخمی شب ، خون سرخ
جاری احساس بر لبانم
نترسیدنی از مرگ هرگز
مرده شویانی که در فراسوی اندام مردگان دندان طلا می جویند
باور ، باور پستی زندگانی
در نگاه زر پرستانی چند
در شباهنگام ماه نو ، خداوندگار کوچکم دوست می داشتمت
در فراسوی نگاه دژخیمان زشت خوی
در سکوت سردی از مرگ پندارهای خاموش
تقدیم دارد بگذار
نفسهایت عطر خلسه آورت را
به یادمان ، به فردای ندیدنهایمان
که آن ماست ...
کوچک خداوندگارم باوردار زشتی زندگانی را
صدای اهریمنان ، خواب تلخ غصه ها ، گم شده ی باور ماست
در وسعت قربت ما
در میان حوض حیات
در وسعت عصر تابستانی گرم
در پژمرده شدن گل برگ تک گل باغچه ی خانه ما
در غم خلوت عصر تابستانه ای جمعه ای تلخ
خواب شاید در آن بینمت
می وزد باد ، می بارد باران ، بی ترنمی دوباره
که ترنمی زیباست تلخ
آوای گامهایم تنها
در شب باران پائیز
در کوچه تاریک شب زنده داری ها
آه آیا می دانی در میان تار گیسوانت
تار سازم را گم کردم
باری نشسته اند باری ، انگشتانم ، نغمه ای را در کوک همگون
تار گیسوانت باز
از آهنگ سودای چشمانت
سودایی خاموش
نجوایی به هنگامه گرمای چشمانت
سیاهی و تباهی
گم کردیم چگونه ، نمی دانم ، خود را در میان ، کوچه های تنهایی شب ما
زاییده پندار ، کوچک خداوندگار ، دانم که
دوستتان می داشتم
بر گرفتیند ، در برابرم آینه ها را ، هستی بخش آفریدگارم
برای فهمید نیست ، دوباره ، زشتی زندگانی را
می خوانمتان ، بدون خودخواهی ، جاری است ، همانند گرمی خونی که فرو می ریزدم
از دشنه تلخ ناهمگون ، همراهان
به قربانی چشمانت بپذیرم
خداوندگار ، دم همگون زندگانیم
در شباهنگام تلخ تنهایی عریانی روحم
ای کدامین دست نیافتنی خداوندگارم
می بندم چشم
گذشت خواهم کرد
در تازیانه طعن مال پرست همراهان
خواهم شد کافر بر عشقتان
تنها به خاطرتان
تنهایتان می گذارم
با رهروان زر پرست هر جایی ات
تنها تنها تنها تنها تنها تنها تنها تنها تنها تنهایم
تنها
خداوندگار تنهایی خاموشم
تنها
|